اسلوموشن
پیرهن های ِآویزان شده بر میله ی بارفیکس ِمحصور شده در چارچوبِ در نوایِ غم انگیز ِتنهایی را فریاد می زنند برای پدری تنها + گاهی حضورت باعث آشنایی هایی می شود که بار سنگین مقصر بودنت را به دوش می کشی تهی شدن! در صورتی اتفاق می افته که چیزی وجود داشته باشه و درصورتی که به تو متعلق باشه هیچ کس بدون اذنت نمی تونه تهی اش کنه + زمانی حس آینه موج دار رو داشتم که اتفاقات رو با موج های خودم نشون می دادم و حالا تهی است! فعلا حرفی نیست خوب بعد از خونه تکونی یه کنجی درست شده گوشه سالن که فک کنم من و محمدرضا سره اینکه کی بشینه اونجا رقابت داشته باشیم ترکیبی از سبز و قرمز و زرشکی و مشکی و طلایی با یک نور ملایم اکازیوووووون جای مناسب برای خوندن، نوشتن و قهوه!!! داشتم برای دوستی می نوشتم سلولی انفرادی با اعمالی شاقه که یاد این افتادم که با محمدرضا راجع نارضایتی آدمها از کارشون حرف زدیم بزرگترین خیانت اول به خودشون بعد به آدمهای اطرافشون می کنند اما نان شب چی؟! خلاصه که من خودم رو از سلول انفرادی با اعمال شاقه آزاد کردم با کمی سختی نون شب هم می رسه! و فعلا که به تکوندن خونه مشغولم گاهی حضوری همچون موی زخیم و کوتاه و مشی ای روی سنگ توالت فرنگی خودنمایی می کند آزارت می دهد و به این فکر می کنی که از کون چه کسی اینجا جا مانده در نهایت تو هستی که آب می ریزی و دستمال می کشی و از برقش لذت می بری در نهایت همه در درون توست پذیرفتن انتخاب لبخندی برایم به ارمغان آورد که از درونم جوشید + حتی زمانی که گه روکو رو از سرامیک ها و فرش جمع می کنم و با شامپوی فرش می شورم هم شکر وجودی را احساس می کنم + حتی زمانی که با ابروهای افتاده و چشمان پر از اشک نگاهم می کند معنای دوست داشتن را درک می کنم + حتی زمانی که زخمی می شم هم عاشقت می مانم + روزی که گفتی بگو نه را خوب به خاطر دارم و خوب می دانستم از چه حرف می زنی اما پرسیدم که بگویی خوب که فکر می کنم امروز را می دانستم لبخند می زنم چون انتخابت کردم ساعت پنح و شش بعدازظهر اسفندماهه آفتاب زور زورکی آخرین نورش می پاشه روی شهر هوا خنکه، نه سرد و موزی توی ویلا، سمیه و طالقانی قدم می زدم فقط منظره خونه های قدیمی با دیوارای آجری رو نگاه می کنم یه جورایی حس تعلق دارم به این فضا همین جور آخر سال اسلوموشنی ام دوبرابر می شه این فضا هم عین یک حباب بادکنک کم باد صورتی کش می آد هفت روز از تولد شش سالگی اینجا می گذره!!! حضور دارم ولی فعلا نمی نویسم «پسرک چشم آبی» را «جواد مجابی» بیش از چهل سال پیش نوشته است. داستان پسرکی که برخلاف عرف و عادت همگانی، همه و هر چیز را به رنگ «آبی» میدید و این البته برای بزرگترهایش جای نگرانی داشت. همه اش در جست و جوی تصاویر کودکی ام کاغذ پاره های خاطراتم را از زیر حجمه ای سنگین از اوراق روی هم تلنبار شده می شکم بیرون و کاغذ کاهی که گذر زمان گوشه هایش را جویده بیرون می کشم آهسته و آرام که پاره نشود حضورش بیانگر گذر زمان است زمانی بوده من دخترکی با موهای حالت دار و قهوه ای کودکی ام را گذرانده ام اما کاغذ فقط سیاهی دارد که گویا با ذغالی طرحی نا مفهوم رویش کشیده شده که بر اثر مرور زمان، فشار حجمه اوراق و ساییدگی پاک شده! باید بازسازی اشان بکنم احتیاجشان دارم! + کاناپه قرمز مامن شب هایم شده تنهایی ناخن هایش بر زخم های فشار می دهد من به لاکم فرو رفته ام و در پستوهایش در جست و جوام در جست وجوی بلورهای وجودی ام که حل شده می دانم که تبلور خواهد یافت دوباره اما زمان می برد و با لباسی سفید به تخت می رم و آماده مرگ می شوم
| Design By : Pichak |