اسلوموشن

«پسرک چشم آبی» را «جواد مجابی» بیش از چهل سال پیش نوشته است.

داستان پسرکی که برخلاف عرف و عادت همگانی، همه و هر چیز را به رنگ «آبی» می‌دید

و این البته برای بزرگترهایش جای نگرانی داشت.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

همه اش در جست و جوی تصاویر کودکی ام

کاغذ پاره های خاطراتم را از زیر حجمه ای سنگین از اوراق روی هم تلنبار شده می شکم بیرون

و کاغذ کاهی که گذر زمان گوشه هایش را جویده بیرون می کشم

آهسته و آرام که پاره نشود

حضورش بیانگر گذر زمان است 

زمانی بوده 

من دخترکی با موهای حالت دار و قهوه ای کودکی ام را گذرانده ام

اما کاغذ فقط سیاهی دارد که گویا با ذغالی طرحی نا مفهوم رویش کشیده شده

که بر اثر مرور زمان، فشار حجمه اوراق و ساییدگی

پاک شده!

باید بازسازی اشان بکنم

احتیاجشان دارم!

+

کاناپه قرمز مامن شب هایم شده 

تنهایی ناخن هایش بر زخم های فشار می دهد

من به لاکم فرو رفته ام

و در پستوهایش در جست و جوام

در جست وجوی بلورهای وجودی ام که حل شده

می دانم که تبلور خواهد یافت دوباره

اما زمان می برد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

و با لباسی سفید به تخت می رم

و آماده مرگ می شوم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

نوشتن را دوست دارم

و همچنان می نویسم

اما اینجا نه!

+

در تکاپوی یک تغییرم

در آستانه ماهم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

یه روز چهارشنبه پر کار

که با له شدن پای دخترک زیر کفشام شروع شد

بابخشیدن موجودی جیبم ادامه دارد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

"دوستم داری

می دانم

باز-

دوست دارم که بپرسم گاهی

دوست دارم که بدانم امروز-

مثل دیروز 

مرا می خواهی"

محمدعلی بهمنی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

با بارون همفاز شدمو به صلح رسیدم

به جای اینکه با مردم هیجان زده از بارش بارون

که برای فرار ازش

یا از زور استفاده می کنن

یا زیر سقفی صبر می کنن

یا بوق های بی دلیل می زنن و ... کنار بیام

قدم زدم 

در کوچه پس کوچه های پر شده از برگ های زرد چنار

سلانه سلانه گذشتم

از پیچ و خم کوچه هایی با دیوارهای آجری

همراه شدم

با نوای تق تق بارون روی شیرونی​ها

و شرشر توی ناودون ها

و فرار کردم

از ماشین هایی که با سرعت چاله های آب رو رد می کردن

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳٠ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

عدسی و بهارنارنج

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٩ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

با خودم حملش می کردم

کینه ای سنگین را!!!

دیشب همه اش در خواب بر سرش هوار زدم

حالا آرام گرفته و سبکم

اما او ندانست که اشتباه می کند

و همچنان ادامه می دهد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

رنگ و بوی احساساتم تغییر کرده

حال و هوای خونمون هم

گذر عمرم رو روی پوست دستام بیشتر احساس می کنم

+

زمان، وقت، عمر و تنهایی

کاش قدر این وقتی که برای هم صرف می کنیم، فهمیده بشه

+

همین طور که دارم تایپ می کنم

دستم می ره زیر چونم 

غرق در افکار وارد عالم خواب می شم

با صدای کسی پرت می شم به حالا

من عاشق این چرت زدن هام

که تو اوج خستگی 

مخم رو ریست می کنه

+

گاهی برای تنهایی

به شلوغی مترو پناه می برم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۳ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()


Design By : Pichak