اسلوموشن

و مرگ در همین نزدیکی است

درست پشت گوشم

پچ پچهایش را می شنوم

و با خبری

قلبم فشرده می شود

دلتنگی است 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

یاد خاله بازی های بچگی هام افتادم

خرت و پرت جمع می کردیم تا خونه ای واسه بازی می سازیم

بزرگتر، با تجهیزات بیشتر، واقعی تر و راحتر باشه

جمع می کردیم بدون اینکه به فکر این باشیم وقتی که بازی تموم شد

کی می خواد اینا رو جمع کنه کی می خواد اینا رو به سرجاشون برگردونه

و چه جوری؟!!

حالا هم اسباب کشی؟!!

از بچگی، زندگی رو بازی کردیم

اما اون موقعها پولهامون رو خودم نقاشی می کردیم

و هر کسی هر چقدر دوست داشت برای خودش می کشید

اون روزها کاغذ پولهامون، کاغذهای خط خطی دفتر مشق بود

اون روزها به هم کمک می کردیم تا خونه هرکی ساخته بشه

تا بازی سریعتر شروع بشه

نمی دونم چرا هر لحظه توی زندگی یاد اون روزا و حسش

احساس زندگی که داشت یا خوب یا بد برام زنده می شه!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٢ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

یه غمی هست که

"منو می بره کوچه به کوچه 

باغ انگوری ، باغ آلوچه ، 

دره به دره، صحرا به صحرا

اونجا که شبا پشت بیشه ها

یه پری میاد ترسون و لرزون

پاشو می ذاره تو آب چشمه

شونه می کنه موی پریشون"

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٩ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

وقتی خودت بی هیچ نقابی یا آرایشی

بدون تظاهر به دلربایی 

با خیالی آسوده و با اعتماد

لبخند می زنی

من با چشم غیر مصلحم عکسی از تو می گیرم

که در ذهنم به نام

دخترک نازک نارنجی دلربایی که مخش اندکی کار می کند 

و گاهی چیز میزی می نویسد و شعر می گوید

 پروفایل دوستی می سازم...

 

برای آذین

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

خسته و کوفته بعداز کلنجار رفتن با کلی راننده دیوانه 

و البته تشنه برسی خونه بعد دزدکی

لیوان نیمه پر از آبی که گوشه آشپزخونه می ذاره و بیشتر اوقات تمومش نمی کنه

سربکشی و تشنگی ات و خستگی ات رفع بشه

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٩ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

شاید بهانه ایست تا قربانی ات کنند

                                                                       فاضل نظری

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

سوار تاکسی شدم
صدای سیاوش قمیشی که بلند شد
خودش از اون ور دنیا افتاد پشت فرمون و با صدای پخش شده همخوونی کرد
هم چهره اش هم صداش مو نمی زد!
خانم کنار خیابون ایستاده بود براش بوق زد و آهسته کرد
: انقلاب؟!
- یه بار کردن، گند زدن!
گازش گرفت و جلوتر یکی نفر دیگه
: آزادی؟!
- نداریم که!
بازم گازش گرفت که مسافر عقبی گفت : پیاده می شه و یه 5تومنی داد بهش
- کجا سوار شدی؟
: سر مفتح
- سر اون که عمامه بود؟!
می خنده و پیاده می شه
جلوتر یه خانومی
: آقا آریاشهر؟!
- آریاش که رفت!
و سیاوش ها می خوون: می خوونم آخ که دیگه فرنگیــــــــــــس
: پیاده می شم
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

ســـــــــــــــــکوت

خوبیش اینه که وقتی خونه نیست، کسی هست که وقتی کلید می ندازی و در رو باز می کنی

دمی تکون بده و بهش سلام کنی

کمی ولو شدن روی کاناپه قرمـــــــــــــــــــــزه

حمام

بوی قیمه​اش که بار گذاشته همه جا رو گرفته

یواشکی کمی زعفران بهش اضافه می کنی که خوشمزه تر بشه*

برایش چلو دم می کنی و سیب زمینی سرخ

و منتظر آمدنش می شوی

برای خودت چای بهاره دم می کنی

و منتظر آمدنش می شوی

دستی سر روکو می کشی

و منتظر آمدنش می شوی

ته دیگت آماده است و زیر دیگ را خاموش می کنی 

و منتظر آمدنش می شوی

به ته دیگت ناخونک می زنی

و منتظر آمدنش می شوی

کسی از خیانت می گوید

و منتظر آمدنش می شوی

 

می آید

اما آن طور که پیش بینی می کردی پیش نمی رود

لذت زندگی در لحظه است

می نشینیم زیر نور کم آباژر حرف می زنیم 

 

*کلا عاشق این یواشکی​ها م 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

گاهی اوقات که خشمگین می شوم

می نشینم و از خشمم جدا می شوم

می نشینم و تماشا می کنم که

می رود و ویران می کند و بر افروخته برای ویرانی ها گریه می کند

بلند می شوم ، در آغوشش می گیرم و دلداریش می دهم

این گونه است که اطرافیان، جز منی ساکت و سرد چیزی نمی بینند!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٩ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()

صبحای خنکِ بارون زدهء پاییزی

که انگار برایِ حضورت، خیابون ها رو آب و جارو کردن 

ری استارتت می کنه و با انرژی شروع می کنی 

به قدم زدن تویِ این شهرِ خشن 

که آدما دنبالِ کوچکترین فرصت برای دریدن همدیگه ان!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط اسلوموشن نظرات ()


Design By : Pichak